تبليغاتX
کبوتر سفید

کبوتر سفید

....

سرنوشت بود كه هم بازي تو شوم .
نزديك مي شوم ، نزديك .
هر چه نزديك تر مي شوم تاريك تر است ...
اما وقتي نور حقيقت در اين تاريكي مي رقصد
من مي ترسم ... از تو...... از آغوشت ...
قلبم چه مي گويد ؟ چه شجاع شده است ...
كاش مي شد آن را ، كه اين جور ديوانه وار برايت مي كوبد
از سينه خارج كنم و به دستانت بسپرم .
تا بروم ، دور شوم ، من مي ترسم ....
از اين ويراني سوزنده كه خاكسترم مي كند ، مي ترسم ......

برداشت ازدوست عزیزم یاسمین http://www.paeezemarg.blogfa.com/


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 8:52 توسط مجتبی

ورود بی معرفت ممنوع

صداي شکستن قلبم را نشنيدي چون غرورت بيداد مي کرد

 اشکهايم را نديدي چون محو تماشاي باران بودي

 ولي اميدوارم انقدر در آيينه مجذوب نشده باشي که حداقل زشتي ديو خود خواهيت را ببيني

 باشد که باديگران چنان نکني که با من کردي...


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 8:20 توسط مجتبی

خواهشا برنگرد..

ودوباره رفت

رفتنش این بار تلخ نبود شایدم شیرین!!!!!!

شیرین بودبخاطر خوشحال بودنش امیدوارم اینجور باشه چون تنها بااین فکر آروم میشم

همیشه شرایط اونجوری که میخوای جلو نمیره نزدیک۲سال خوش وتلخ ترین روزهامو با اون بود به هر حال تموم شد

دوباره من موندمو تنهایی شاید نیمه گمشده من این نبود باید امیدوار باشم

 


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390 ساعت 13:49 توسط مجتبی

دل گم شده

ودوباره سرما....

ودباره شب بیداری....

ودباره گریه وغصه...

ایکاش تو زندگی هیچ ایکاشکی نبود وهیچکس محبت گدایی نمیکرد


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت 12:37 توسط مجتبی

چشمهای تو

به ژرفای غم می برد مرا


آنجا که ...


چشمهای تو


در قطر ه های اشک


غرق می شود


و برای نجات نگاهت


کاری از من ...


بر نمی آید

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 9:14 توسط مجتبی

حقیقت

 

می دانی؟؟؟

من درکت می کنم

حالا می فهمم تو کس دیگری را دوست داشتی

وقت هایی که راحت دلم را شکستی

چشم هایت را  روی اشک هایم می بستی

وقتی می گفتم دوستت دارم بغض می کردی.

دیشب وقتی خودم راحت دل شکستم

وقتی گریه می کرد و من بی اعتنا از اشک هایش رهایش کردم

وقتی گفت دوستم دارد و با یاد تو بغض کردم

چه عذاب بزرگی بود!!!!!

راستی تو این همه وقت این عذاب را تحمل می کردی....؟؟؟؟؟

این غم پنهان من است ...


+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 9:6 توسط مجتبی

ای خوشا باده آن عـــــشــــق که اهسته کند مست *** ور نه هر زود رسی در دل و جان دیــر نـپـاید

زمانه میگذرد و خیالی نیست

 بکنارم یاریست که ملالی نیست

تازمانی که هست کنارم شادم

با بودنش از دردو غم آزادم

کاش نگیرد زمانه  ازمنش

دل بی وجودش دگر دل نیست


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 11:45 توسط مجتبی

ایکاش بمونی

کاش احساس مرا مرهم ،تو باشی

کاش درتنهاییم همدم،توباشی

قطعه شعری با نفسهایت برایم

میسرودی و فقط محرم،توباشی

آرزویم با تو بودن از تو گفتن

چاره و درمان هردردم،توباشی

کشتی طوفان زده،برروی آبم

ساحل امنی در این بحرم، توباشی

گوشه چشمی بر من بیچاره بگشا

نقطه پایان هر ماتم، توباشی

علت بیداری من ،دیدار رویت

حس گرمی در دل سردم ،توباشی

بی تو من صفرم در انبوه پوچم

سرخی عشق رخ زردم ، توباشی

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 14:7 توسط مجتبی

آغازی دوباره

دباره شروع شد....

هم خوشحالم هم نگران

خوشحال برای  اومدنش نگران برای دوباره رفتنش

امیدوارم روزی اگر دباره رفت باور کنه وبدونه تنهاعشقم هست

 


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعت 10:49 توسط مجتبی

دل من کجاست؟

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ساعت 8:44 توسط مجتبی
align=center>